شوق دیدار

با شوق از درب خانه بیرون آمد و به سمت من دوید. در راه مدام قربان صدقه‌ام می‌رفت که حالا که حالش خوب شده می‌تواند مرا ببیند. از سلامتی‌اش اظهار شادی می‌کرد. به آسمان و هوای ابرآلودش چشم دوخته بود که پایش به‌روی سرامیک خیس کف حیاط سر خورد و با سر به زمین افتاد. جویی از خون در کف حیاط به راه افتاده بود. بعد از یک ربع اورژانس آمد و ساعت مرگش را اعلام کرد و رفت.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.