سودای شکفتن

من آن خارم که به سر سودای شکفتن دارم

سنگ بی‌عبوری‌ام، به دل هوای رفتن دارم

ابر تیره‌ی بی‌بارم، شور و شوق باریدن دارم

تنم کویر اما هر شب، رویای سبز شدن دارم

درختی بی‌ثمرم، یارای به باروبَر نشستن دارم

کال و نرسیده افتاده‌ام، خیال رسیدن دارم

مرغ بی‌بال و پری‌ام، اما شوق پریدن دارم

نِی بریده نایم، به سینه نوای آواز خواندن دارم

سخن رفته بر زبانم، آوای شوریده گشتن دارم

کبوتری بام نشینم، به سر هوای کوچ کردن دارم

آب رفته به جویم، شور به جوی بازگشتن دارم

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.