حوالی شنبه

زیر سایه ی درخت زردآلوی گوشه ی حیاط خانه ی روستایی مان نشسته بودم. نسیم خنکی می وزید و پوستم را قلقلک می داد. صدای چلچله ی آواز خواندن پرنده ای روی شاخه ی درخت توت همسایه در فضا پیچیده بود. خروسی از آن طرف ده آوای قوقولی قوقو سر داده بود. یک لیوان چای دبش دانه اناری توی لیوان دسته دار فرانسوی ام ریخته بودم. و جلد یک کتاب آ.ماکارنکوُ پدرم را قرض گرفته بودم. جلد مقوایی و پارچه ای داشت، رنگ و رویش رفته بود و تنها با چند نخ به هم متصل بود. فونت نوشته ها به سبک قدیمی با فاصله از هم و کشیده بود و رنگ کاغذ هایش سفیدِ کاهی بود و کمی به زردی می زد و بوی کاغذ نم خورده می داد. صدای جیرجیرک ها لابه لای علف های سبز شده توی حیاط، در گوشم زنگ می زد. وز وز پشه هایی که در هوا می چرخیدند و گاهی روی دست یا صورتم می نشستند تمرکزم را بهم می زد. با هرنفسی که می کشیدم بوی خنک و تند علف های سبز را به ریه ام می کشاندم. کم کم کسلی و خواب آلودگی سر صبح از سرم می پرید و جان تازه ای می گرفتم. شاید زیباترین صبح شنبه ای بود که تجربه می کردم.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.