پلی به کودکی

گوشه ی حیاط خانه مان یک درخت بید بزرگ داشتیم. سبز بود و قد کشیده، شاخه های لاغر تو هم تو هم اش را برگ های باریک و سبز روشن، پوشانده بود. سایه اش روی سکوی سیمانی که تنه ی زمخت و پوسته پوسته ی خاکستری رنگ درخت بید از وسط آن به آسمان سرک کشیده بود می افتاد. یکی از گبه های دست بافت مادربزرگ با نقوش هندسی بداهه ای که تنها از ذهن روشن زن های ایلیاتی بر می خواسته و با رنگ های زنده و جان بخشی که تداعی کننده ی سر زندگی و روحیه ی زاینده ی مردم ایلیاتی است و مادر بزرگ تار و پودش را با نخِ ریسیده از پشم های گوسفندان بر دار قالی در هم تنیده بود، را به روی سکو پهن می کردم. و به زیر سایه ی لغزان بید می نشستم. از جهان اطراف کنده می شدم و ساعت ها در تنهایی خود به دنیای قصه های فولکور مادربزرگ کوچ می کردم. گاه گداری چادر نماز گل گلی دست دوز مادرم را روی شانه ام گره می زدم و شمشیر پلاستیکی ام را بر می داشتم، سوار بر سه چرخه ام می شدم و در نقش خورشید آفرین در می آمدم و به تاخت و تاز و هی هی اسب سیاه سرکشم به جنگ سپاهیان فلک ناز می رفتم، گرچه سالها بعد برایم روشن شد فلک ناز و خورشید آفرین برخلاف تصور من هردو مرد بودند، اما این واقعه ی طنز آلود به هیچ وجه خللی در شیرینی خاطراتم وارد نکرد.
دلپذیر ترین لحظه های کودکی ام شب هایی بود که پدر بزرگ کنار اجاق هیزمی کنج ایوان، زیر طاق ورودی پیش ایوان خانه می نشست. جرق جرق سوختن چوب ها سکوت سنگین خانه را می شکست. سرخی آتش روی سپیدی موهایش و نیم رخ صورت کشیده و پهن و شقیقه های استخوانی اش می افتاد. چشمان میشی روشن اش هنوز رمق جوانی در نی نی آن موج می زد. جلای نگاه اندیشناک و دنیا دیده اش در فروزندگی شعله های رقصانِ سرخ و ارغوانی، دو چندان می نمود. آنگاه با نوای خوشِ صدای بم و خش دار آهنگین اش، زمزمه وار به سرایش داستان های شاهنامه می پرداخت.
ادامه دارد…
عکس: پدربزرگ عزیزم، چشم انداز نگاهش شالی زار های سر سبزی بود که روزگارانی دور و دراز به دست پدرانش و بزرگان همراهشان بر جلگه ای که تنها جنبده ی آن پلنگان و خرس ها بودند بنایشان گذاشته شده بود.
روز ها زِلّ آفتاب ظهر میانه ی ایوان می نشستم. باد خنک زوزه کشان می وزید. بوی نم پیچیده در هوا را با خود به هر سمت و سویی می کشاند. لابه لای شاخ و برگان تیره و نارنجی درختان پیچ و تاب می خورد. برگهای زرد روی و سست جان را از شاخه ها می کند و بر زمین می انداخت و خش خش آن ها را به صدا در می آورد. چشم به باریکه ی راه خاکی، میان حصار سنگی قوس برداشته دور تا دور خانه می دوختم. گوش می سپردم به هیاهوی دسته دسته ی دختران و پسران پر شوری که کیف به دوش و کتاب به دست از پل چوبی حایل میان دره ای که روستایمان را از وسط به دو نیم تقسیم می کرد، عبور می کردند. از مسیر سنگلاخی و سربالایی پشت دره ی روبه روی خانه مان بالا می رفتند و راهی مامن خانه هایشان می شدند. من همانجا منتظر می نشستم تا آن لحظه که پدرم از مدرسه ی سنگی قدیمی روستا با آن سقف شیربانی بی رنگ و رویش که کمتر از دو فرسخ با خانه ی مان فاصله داشت به خانه بازگردد. تفائلی که از دیوان حافظ اش زده بودم را برایم بخواند. و من به سخنان دلنشین حضرت حافظ که حتی هنوز معنایش را هم نمی توانستم دریابم، گوش جان بسپارم. و بعد همان غزل را با نوای دلنشینی به آواز سنتی برایم بخواند. آنگاه هر مصرع و بیت را برایم با صد معنی و مفهوم توضیح و تفسیر دهد. شاید چیز زیادی از آن معنی و مفهوم دریافت نمی کردم اما دو اتفاق را دوست داشتم؛ اول آنکه تصورات کودکانه ام از مفهوم آن کلمات را در ذهنم بپرورانم و بعد در خیال پردازی هایم سخنان حضرت حافظ را با پندار کودکانه ام آنگونه که می خواستم تعبیر کنم. دوم آنکه جدییت و اهمیت کلام پدرم در تفسیر غزلیات برایم پر از جذبه و همراه با لذتی وافر بود. تنها فرد بزرگسال دنیای من که به کودک بودنم ارجی بیشتر از دیگران می نهاد و به سبب سنم من را محروم از پرسش های مکرر نامفهومم نمی کرد. چون دریایی بیکران سرشار بود از دانش و با شکیبایی و سعه صدر همیشگی اش من را در پاسخ پرسش هایم همراهی می کرد.
کودکی هایم پر از اتفاق بود و من در ظاهر آرام، بی قرار تر از آن بودم که گوشه ای آرام بگیرم. من بی آنکه از درختی بالا بروم، بی آنکه هر روز صدای خروش رودخانه ای را به گوش بشنوم و زلالی چشمه ها و جویبار ها رو به تماشا بنشینم، یا حتی منظره ی روستای کوچک مان را از بالای تپه ای از نظر بگذرانم و جاده ی خاکی  روستایمان را با چرخ های سه چرخه ام وجب به وجب زیر پا بگذارم، شاید دروغ نباشد اگر بگویم لحظه ای زندگی نکرده باشم.
اما من تک افتاده میان روستایی کوچک و نا آشنا در میان آشنایان، مانند غریبه ای افتاده به غربت گرچه در میان ولایت خویش، یکه و تنها مانده بودم. روستای کوچک مان این حد از آزادی را برای دختران بر نمی تابید و من این میان چون قلب تپنده ی آهویی سرشار از شور و جسارت، ماندن در قفس این آداب ها از حد تاب و تحملم خارج بود. بی تاب و بی قرار بودم، و از لحظه ای آزادی ام نمی گذشتم؛ پس به راه خودم رفتم گرچه تنها ماندم اما این چیزی از شوقم نمی کاست. ورجه ورجه کنان به هر سویی می شتافتم و چون گاو پیشانی سفیدی که به گله غریب افتاده گرچه خود صاحب گله بود تک و تنها به دل دشت و دره و کوه و جنگل می زدم! از گذشتن تنهایی از رودخانه ای که مردان و زنان پر زور هم ترسشان بود به دل آن بزنند تا بیشه هایی که هر جنبنده ای به آسانی و تنهایی از آن گذر نمی کرد، یکه و تنها به دل آب و بیشه های درهم پیچ خورده می زدم که به باغی آن سوی رود برسم و از طعم گوجه سبز ها و سیب ترش هایش بچشم. گرچه صاحب باغ مرا از نام آبا و اجدادم می شناخت و به یمن شناخت و قرابت خانواده هایمان همیشه مرا مهمان باغشان می کرد. من نیز با سری پر غرور و افتخار از نام و آوازه ی آبا و اجدادم و لباس هایی که از جیب و گوشه کنارش سیب و گوجه به زمین می ریخت به خانه باز می گشتم، بی آنکه به تنبیه کار اشتباه و خطرناکم فکر کرده باشم.
هیچ زمانی آرام و قرار نداشتم مگر آن وقت که مادرم بعد از سفری کوتاه از شهر برگشته و دستانش پر از کتاب قصه های رنگ و وارنگی بود که هدیه ی تاب آوردن دوری اش پس از قهری کوتاه و آشتی بلند بود، به بلندی روز های شاد بی پایان کودکی! بعد از آن دنیای کوچک من به رنگ تصویر های کتاب قصه هایی در آمده بود که یکی یکی به دستان پر مهر مادرم می سپردم تا پرده از راز تصویر های شگفت انگیز آن ها بر دارد.
این گونه بود که من با دنیای اسرار آمیز کتاب ها آشنا شدم و شخصیتم در کودکی به این صورت شکل گرفت.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.